تبليغاتX
تولد زندگی

تولد زندگی

ستاره ی بخت من تو آسمون نشسته/همه ش نگاه می کنه اما چشاشو بسته

 

سالهای دوریست

سایه ای دارم  همواره به دنبال منه

اما این سایه شبیه همه رویای منه

توی جاده یا توی جنگل سبز
چون قطاری به دنبال منه

باترنم نگاش با تبسم لباش

گوشه چشمی بهم داد نشونه

نگرفتم بهونه

 

 

حرف خاصی نیست

جز آرزوی سلامتی برای همه ی شما

راستی سلام!

 

 

+ دلنوشته هایی درپنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387زیر آبی ترین آُسمان خدا 19:27 توسط مامان مریم |


تقدیم به روزگار والاترین ..استادی که بدون داشتن قلم و کاغذ درسهای زیادی  به من آموخت تا پایانامه یی به نام زندگی را که به من محول کرده بتوانم با یاری هواللطیف  بنگارم.

.

.

شرمنده

استخوانهایی که

کنار هم گذاشتم

و ساختمانی ساختم

به قدمت عمر

و هر روز طبقه یی به آن می افزایم

که با غم

و دلتنگی هایم

آشنایشان کردم

از قلبم شرمنده

که بسان شیشه یی شفاف  و

آیینه ایی زیبا

اما تورا هم از نامهربانی روزگار رنجاندم

شرمنده

اما ای پاهایم

در برابر  تو رو سفید از آب در آمده ام

چون همواره در میدان مسابقه یی که روزگار برایم گذاشته

تو مرا همراهی کردی

با تحمل ساختمانی به قدمت عمر

و برنده از میدان به در آمده ام

اما دستهایم

می بوسمت که با تو می نویسم

دلنوشته هایی که خاطره می شود

به امیدم می رسم

می ستایمت

که شریک قصه های نا نوشته یی شدی

 

 

                 مریم خاوری نژاد

 

+ دلنوشته هایی درسه شنبه سیزدهم فروردین 1387زیر آبی ترین آُسمان خدا 11:37 توسط مامان مریم |


 

عید  واژه ی زیبایی هست  که تازه به معنی آن رسیده ام نو بودن .طراوت .آرامش  و آسودگی خاطر را تداعی می کند .هفت سین آن با سبزه و سبزی خود شیپور زندگی و زنده بودن را به گوش خلایق به صدا در می آورد ...

نسبت به این عید زیبا بی تفاوت بودم برایم رنگ و رویی نداشت مخصوصا آن قسم که با دید و باز دید زیاد همراه بود تا اینکه این دوست عزیزم (عید) از دستم به خاطر این ناسپاسی خسته شده بود و تو دهنی محکمی به من زد که اشکم در اومد ....

 سال گذشته از دقایق ابتدایی ... تا پایان سال  اشک از دست دادن عزیزانی را در دیدگانم گذاشت  اما تجربه تلخ و خوبی بود امسال به استقبالش رفتم هرجای خونه را که خالی دیدم پر از گل کردم و سین شادی را در سفره ام پهن نمودم 

البته امسال به دلیل داشتن مهمان. کمتر به دید و بازدید رفتم و سعی ام بر این بود که تنور زندگی ام را با پختن غذای محبت  برای عزیزانم روشن و گرم نگه داشته باشم  و حال می گویم :

قدر تو را می دانم

بر سجاده ام می نشینم

می گذارم دو رکعت

نماز عشق

بر خدایم

بر دیدگان منتظر

بر تو دریای نیلگون تا بگیری آروم

بر تو کوهسار

تا بمانی استوار

بر خودم

بر شش صیغه ی ماضی عشق

 می گذارم دو رکعت نماز عشق...

 

 ۲ بامداد/بهار ۸۷/مریم خاوری نژاد

                                                               یا حق

 میلاد با سعادت پیامبر اکرم (ص) بر همه ی شما دوستداران  خاندان اهل بیت مبارک باد

 

انتخاب عکس این سری با یگانه دختر بود

+ دلنوشته هایی دردوشنبه پنجم فروردین 1387زیر آبی ترین آُسمان خدا 20:54 توسط مامان مریم |


 

                                                                                                                       

                                                                       

چشم ظاهر کاراست  

چشم دل آخرکجاست

هرکجامن می روم

کوه هست و صحرا

دل به بیراه می زنم

موج هست ودریا

دل به دریا می کشم ای نازنینم

چشم به صحرا می برم ای مه جبینم

 فکرم به طبیعت وچهار فصل آن مشغول شده بود که تکرار درش وجود ندارد وهر فصلی که می خواهد

خستمون کند فصل دیگری آغاز می شود شاید طبیعت بازبون بی زبونی نشان می دهد که مکرر نباشیم

که ناگهان فاکسی به دستم رسید جهت عزیمت به ماموریت آموزشی به شهرستان نور ...

بابا ای ول سوژه خودش آمد سراغم چه کنم قلم بدست گرفتم از جنگل ورنگ سبزوداع کردم وخودم را

برای دریا وآب آبی آماده .

یه کم ازاین دلم بگم نه شاعره نه نویسنده مثل چشمه هست یهو جریان پیدا می کنه وبهم میگه به

وزن وقافیه وصنایع بدیعی کاری نداشته باش بگذار برای بزرگان .

کسی نمی آید ازچشمه ایراد بگیرد چون کوچک هست به چشم نمی آید دلش خوشه گهگاهی عابری

می آید دستو صورتش را می شوره .

ای کاش       ای کاش

بودم ستاره ای در آسمون

یا که باد یا آب روون

تابشویم غصه هاتو آروم

حیف صدحیف

نه اینم نه آن

با تو پر می کشم همچو ساری

دل به دریا می کشم همچو قناری

بی تو ای آبی عاشق

بی تو ای دشت شقایق

بی تو من هیچم وهیچ

سبدی می بافم از جنس محبت

می روم هی می روم تاقله ی کوه

می گذارم درسبد

گلبوته ی عشقو آرزو

اما بی تو ساحلی گم کرده راهم

 

مریم خاوری نژاد************ شهرستان نور

+ دلنوشته هایی درشنبه هجدهم اسفند 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 10:45 توسط مامان مریم |


 

تا پایان سال خداحافظی کرده بودم اما نشد! که نشد!یه حسی بهم گفت امروز روز خوبی هست ..احساس سبکباری می کردم با اینکه نتوانستم با ماشین به اداره بروم و تاکسی گرفتم  بازم خوشحال بودم سر پل هوایی که روبروی اداره ام هست پیاده شدم  این پل را خیلی دوست دارم  انگار پل مراد هست چرا؟چون وقتی روی آن  می ایستم حالتی بهم دست میدهد وصف ناپذیر  انگار به آسمان نزدیک می شوم  و دستانم بهش میرسد  یه دوری هم زدم  کوهها را دیدم که چادری سبز از درختان انبوه مه گرفته بر سر داشتند! وای چه منظره ی جالبی مه بود ومه.....

مثل اینکه آسمان هم دارد برای رسیدن بهار خانه تکانی  می کند و ابر ها را از روی خویش می زداید!

تنها چیزی که صبح زیبای چشمانم را نور  می بخشید  کوه و درخت سرسبزی  بود..

امروز سرم خلوت بود جای تعجب    داشت! مراجعه کنندها معدود بودند!چه کنم چه نکنم....فضای محیط کاری ام بزرگ است گاهگاهی قدم میزنم  با خودم گفتم یه سرکی به دوست خوبم درخت گردو بزنم ..آخر تمام برگهایش ریخته بود دو پرنده ی زیبا هم روی شاخه هایش نشسته بودند   باور کنید هروقت می روم باهاش صحبت می کنم تکانی می خورد  شاید دچار توهم شده ام! احساس می کنم جان و حیاتی انسانی دارد!  به همین داشتم فکر می کردم که ناگاه تلفنی تمام افکار مرا بهم ریخت  صدای دخترکی گریان که اشک امانش را بریده بود  طوری گریه می کرد که حتی صدایش را تشخیص ندادم  و گفتم لطفا خودتان را معرفی کنید!
الناز!!.........................

یهو نگران شدم نکند برای پدرو مادرم اتفاقی افتاده!......

گفت نه همه سالم هستند مریم جون اول صبح خواب بسیار بدی برایت دیدم ...دلم برایت تنگ شده  زنگ زدم  صدایت را بشنوم

برای اینکه او را از این حالت در بیاورم گفتم بادمجان بم آفت ندارد ... زیاد خوردی و زود خوابیدی.. و ...

هم خوشحال شدم و هم اندوهگین ......

خوشحالیم از این بود که الناز احساسات خودش را بروز داده و گفت مادر چقدر دوستت دارم ....

دختر تووو داری هست اصلا عواطف و احساسات خودش را بروز نمی دهد مخصوصا خانوومی از وقتی حقوق قبول شده  دیگه بدتر انگار مقررات و ماده و مفاد و دادگاه رفتن روحش را به خشکی صیغل داده ....

چقدر خوبه که واژه ی دوست داشتن را در صندوقچه دل همیشه پنهان نکرد و بر درب آن قفل نزد..بگذاریم جایی در دسترس باشد  و هرزگاهی خاک روی آن را بزداییم و دستی به روی آن بکشیم....

وای..خوشا به حالم ..الناز دلتنگم شده بود  واژه یی زیبا را از زبانش می شنفتم  تمام خستگی هام را باد بی تفاوتی که از سوی او می وزید برده بود... ولی... اما ناگهان  افکار دیگری من را پریشان کرد به گونه یی که بغض گلویم را فشرد و شوری اشکهای قلبم را به سمت و سوی بیرون جاری میگشت حس می کردم

سوالی او برای مطرح می کرد...

راستی اگه اتفاقی برایم بی افتد کسی که  به من آنقدر وابسته شده تکلیفش چیست؟

چه شکست عاطفی خواهد خورد..

تو دلم گفتم خدایا اون یکی دیگر را از دست داده دومی را از او نگیر

نه نه از مرگ نمی هراسم اما دلواپسم درختی که من کاشتم و سالهای سال به پایش آب ریختم و بهش رسیدم کی بار میدهد؟

دختر جان خدا خیرت بدهد

فکرهای جوروواجور یکی پس از دیگری به سراغم می آمد ...گفتم بی خیال.... و شروع به نوشتن کردم تا این حالت را از خودم دور کنم و همین بهانه یی شد برای نگارشم..خط های آخر که رسید آرام گشتم  وبلند شدم رفتم به طرف پنجره ی انتهای اتاقم و خیره به کوه سرسبز ترز که همچنان مقاوم و محکم ایستاده بود و به نرمی زمزمه میکرد  مریمی زود جا خالی کردی و رقص پرندگان انتظار در آسمان مه آلود تصویری زیبا را ایجاد کرده بود که برایم پیامی را تداعی می کرد

به فردایی که نرسیده اندیشه نکن هر روز آغاز دیگریست

آنقدر بنویس تا یاس و ناامیدی با جوهر قلم دستان طلایی تان دور گردد و افشانه ی امید  و آرزو  در دلتان رنگین گردد

یا حق....

+ دلنوشته هایی درسه شنبه هفتم اسفند 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 20:2 توسط مامان مریم |


 

چه بنویسم این وبلاگ را بیشتر برای کسانی می نویسم که اهل دل و عرفان هستند برای کسانی که ترکش روزگار بهشان اصابت کرده و آنان را به ناله درآورده و چنان دردی را احساس کرده که ناچارا مجبور است با خودش صحبت کند  و بنویسد تا آرام بگیرد

پایان سال نزدیک است و اصلا دوست ندارم که بگویم که خسته ام ....چون در فرهنگ واژگان ذهنم خستگی لغتی بی معناست ....ولی چه می شود کرد که گاهی اوقات انسان قادر به غلبه بر بعضی احساسات خودش نیست من جمله خستگی!!!!

حالا یک ماهی مانده به پایان سال و من اندکی خسته ام! شاید خستگی ناشی از جسم من در روانم تاثیر گذاشته  با این حال برای مدتی تصمیم به به روز کردن ندارم

ولی از حالا عید را تبریک می گویم چون به دلیل مشغله ی کاری ( که در این ایام برای رسته ی من زیاد است) از همین حالا نوروز ۸۷ را به همه گی شما تبریبک می گوییم وبهترین ایام را از ایزد منان برای شما می طلبم...

 به النازم گفتم نازنینم از چه چیزی بنویسم که درش غصه و ماتم نباشد چون خودم به ظاهر آدم شادی هستم چرا با اینجور نوشته ها باعث ناراحتی دیگران بشوم...نازی مادر از چه بنویسم...

با کمی فکر بهم گفت مادر  از زمانی بنویس  که مسئول روابط عمومی استان بودی ..چون بیشترین خاطره  هایت را از آن زمان داری  

از آنجا که من با خانواده  به گونه یی صمیمی ام که حتی آنان رمز عبور عابربانکهای مرا دارند برای همین هر اتفاق و خاطره یی را برایشان تعریف می کنم الناز هم بر این مبنا آن دوران را پیشنهاد کرد!

طی چندین سال سابقه ی کاری ام  در رسته های  متفاوتی اشتغال داشتم ..تنها رسته یی که از آن لذت بردم  زمانی بود که در روابط عمومی فعالیت داشتم  و البته  نیاز است از دو غنچه ی زندگی ام که همواره مرا در این راه یاری نمودند تشکر کنم  به نظرم اگر مرد یا زنی در محیط کارش موفق هست بر می گردد به خانواده اش ............

با پست روابط عمومی تقریبا سنتی برخورد می شه  وبیشتر مختص برادران بوده کماکان  می توانم بگوییم که در ..... ما اینگونه بوده ...

چند سالی ست که گویش محلی اینجا را توانستم خوب یاد بگیرم و بتوانم اشعاری به گویش اینجا بسرایم و در صدا و سیما نیز فعالیتهایی داشته باشم

تا اینکه ابلاغ انتصاب مدیر کل جدید زده شد و به گوش مدیر رسید  که خانومی اهل قلم  هست و ایشان هم مرا به مسئول روابط عمومی استان انتصاب نمودند

تنها کسی که  از این انتصاب من خوشحال شده بود یگانه خواهرم بود چرا.. چون هر دو همکار هستیم  و این باعث شد هر دو در یک شهر و یک ساختمان اداری مشغول به کار شویم  یکسال تفاوت سنی داریم  من ۱۳۴۵ و او۱۳۴۶ همیشه با من مثل کودکی بر خورد می کند آرام و مهربان و صبور....

ایشان واحد پایین در امور اداری و من بالا در واحد مدیریت ...هر روزه ساعت ۱۰ میدیدم با کیک و شیرکاکائو   و پسته و فندق و بستنی پیشم می آید  و می گفت بخور کار نوشتاریت زیاده  فسفر مغزت کم می شود  چشمتان روز بد نبیند بعد از ۲ ماه با ۱۰ کیلو اضافه وزن مواجه شدم ّ ویروس آن کسی نبود جز یگانه خواهر

اولین همایشی که بر عهده ی من گذاشته شد اضطراب را در چهره ی مسئولین میدیدم البته بااینکه مرا تشویق می کردند تا جایی نگران هم بودند یکی از معاونین مدیر که الان مدیر کل یکی از استانها می باشد  می گفت وای خدا کند همایش فردا به خوبی اجرا شود خلاصه جانم برایتان بگوید که فردا آغاز شد هم مجری بود و هم گرداننده مراسم با چنان نظمی برگذار شد که از سوی مدیریت مورد تشویق قرار گرفتم .

سرتان را درد نیاورم پیشاپیش بهار ۸۷ را به همه ی عزیزان تبریک می گویم و اوقات سبزی را آرزو مندم

البته برای ما هم دعا کنید زیرا ازشروع سال ۸۶ آغاز سوگواریهایی برای ما بوده به علت از دست دادن یکسری از اقوام نزدیک که هنوز احساس می کنم روحا خسته ام حتی مسافرتهای اخیر من هم نتوانست این خستگی را از من بگیرد ان شالله  امسال پایان غم و آغاز شکوفایی محبت و آرامش برای همه باشد .

چیزی برای نوشتن نداشتم مجبور شدم از در و دیوار وپنجره بگم و بنویسم چرا ..چون آنها هم می فهمند باید وارد باشی از چه سمت و سویی باید پنجره را بگشاییم و در را باز کنیم ...

گر مثل من پاییزی

اما غم بر دل نریز

دیده بگشا بر بهار دلریز

می توانی تو بهار باشی

با شکوفه بی دلیل

                                               مریم خاوری نژاد /زمستان ۸۶/

+ دلنوشته هایی درسه شنبه بیست و سوم بهمن 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 22:26 توسط مامان مریم |


 

بر خلاف اکثر کسانیکه دوست دارند دور شون شلوغ باشد سکوت را خیلی دوست دارم آرامش وتنهائی

را زیرا یکی از ویژگیهائی که در خودم می بینم وآزارم می دهد در این دنیای رنگارنگ سادگی و یکرنگی

هست نه می تونم دروغ بزنم نه نیرنگ وریا طوری که دراولین برخورد طرف مقابلم متوجه این امر می

ََشود هرچه در قلبم هست برزبانم می آورم البته خودم راضی هستم چون این اوصاف خیلی وقتها

کمکم کرده چند سال قبل سفری که داشتم کنار صندلیم در هواپیما پروفسور.......... نشسته بود

ظرف یک ساعت و نیم  گفت و شنود هنگام خداحافظی کتاب شَعری بهم داد با امضا خودش که

نوشته بود .  صداقت وسادگی کالائی هست کم ارزش اما پرطرفدار که همین فرد چند سال بعد

که رئیس بیمارستان در تهران بوده و برای یکی از اقوامم کسالت پیش آمده بوده و تصادفا" برخورد

کرده بودم کمک شایانی نموده است . می دانم اگر سر بربالینم می گذارم کسی را رنجیده خاطر

نکردم وهمین منو آرام می کند . مگه این دنیا چقدر ارزش دارد؟

ای دنیا کیستی

ای دنیا چیستی

بخاطر وجودت

نیرنگ زنم به هستی

ابرهای غم ببارید

مرغابیها بخوابید

نبینید آن روزی را

ریا به جای صفا

لانه کرده توقلبها

نسیم صبحگاهی

عطر گل بهاری

تلاطعم دریائی

شبنم روی برگها

خورشید وماه ستاره

عشقو  به یاد می آره

این هدیه الهی

اگه نباشه جائی

آسمون زندگی

رنگ و روئی نداره

هاله ی رخشان ماه

دیگه معنا نداره

نبینم آن روزی که

نیرنگ و کذب و ریا

لانه کرده تو قلبها

........ رستگار باشید.........

+ دلنوشته هایی درجمعه دوازدهم بهمن 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 22:46 توسط مامان مریم |


دعا کنید برایش

+ دلنوشته هایی درجمعه بیست و یکم دی 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 12:46 توسط مامان مریم |


 

یکی بهم بگه من پدرم یا مادر ؟

زیبا ترین جایی که دل درآن آرامش پیدا می کنه در واقع نقطه ی آرامش برای من خونه ی من هست که صبح نمی تونم از اون دل بکنم بروم به محل کارم و ساعت یک بعد از ظهر که می گذرد ثانیه شماری می کنم  که زود تر برسم به اون نقطه....

و من بهش می گم قلعه ی آسایش که منو به دام خود کشانده....سالهاست دارم جستجو می کنم در این قلعه چه چیزی وجود دارد

خیلی سخته انسان چند نقش را بتواند در زندگی ایفا کند...

آخر کارگردان من کجاست که این همه نقش را به من محول کرده و به او بگویم چرا نصف روز پدرم نصف روز مادر و حالا در کنار تخت بیمارستان پرستاری دلسوز

 

دریا آرامست

تک درخت من

آرامتر کنار جنگلی

انتظار زیباست

اما

تلخ تر از برگ خزان 

شب به تاری. روز می گردد

روز روشن باز تار

این همه تکرار و تکرار

از کجاست؟

قصه ی آدم و حوا

به هابیل ها و قابیل می رسد

قصه ی ماهی سیاه کوچولو به دریا میرسد

قصه ی من  با این مرغک!

هر روز و هر روز

آغاز دگریست

 

 

نمی د انم بچه ها همه ش از پدر و مادر ها گله مندند وزمان و فاصله را بهانه ی این کار قرار می دهند اما اگر مادری ناراحت است باید به کدام محکمه شکوایه بنویسد ؟امشب در کنار نوگلی هستم که هر روز به علت سهل انگاری یکی از برگهای زیبایش روی زمین نقش می بندد بی قرار و نا آرام است همانند امواج دریا ....

جانم برایتان بگوید از شروع بستری شدن النازم به خاطر آنژین شدید صحنه های جدیدی را در محیط بیمارستان به وجود آورده که نتوانستم از آن دل بکنم سریع از کنار تخت ترکش کردم رفتم کتاب فروشی و مداد و دفتر یادداشت  خریدم

 

اتاق شماره ی ۳....تخت ۱۸

وقتی اومدم دیدم امکانات با این دختره ی حساس محدود بوده  سریعا رفتم پتو و ......از منزل آوردم که یکی از بیمارهای کنار تخت دخترم گفته خدا عاقبت مارا به خیر کند تا چند سال دیگر بیماران باید غذای خود را از منزل بیاورند...خلاصه قطع گاز و فضای سرد نه تنها بیماری دخترم را بهبود نبخشید بلکه سرما خوردگی را هم به آن اضافه کرد .....

در کنار هر تخت یک همراه بود که نا خبری گفته مانشان مرا به خود جلب می کرد یکی از خانوم ها از ۲۴ النگوی طلای خود می گفت ..دیگری از سینه ریز و یکی دیگر از مادر شوهر .....

یکی از بیماران را سگ گاز گرفته بود مات و مبهوت به اطراف نگاه می کرد خلاصه روز ملاقات افراد متفاوتی می آمدند  که ناگهان نگاهی مرا به سمت خودش جلب کرد با دست گلی و آکنده از شرم و حیا......خدا کنه این دخترک از خودش مراقبت نماید و ماجرای تازه یی را شروع نکند .....

 

 

۱۲ شب بیمارستان رازی قائمشهر .....

+ دلنوشته هایی درجمعه چهاردهم دی 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 22:31 توسط مامان مریم |


 

صدایت کردم ای ضامن آهو .جوابم را ندادی . به گریه و اندوه نشستم باشادی مرا خواستی . بعد از خدای خلقت

در نظرم اول توئی آخرتوئی. پس با تو هم رازم می گویم .بشنو و جوابم را بده . اگه غم خودم را به دریا می گفتم
مواج می شد. وجنگل می شنید از شدت گرمای دردهایم می سوخت وبه تلی از خاکستر مبدل می گشت .
به آسمان می گفتم باران می آمد سیل جاری می شد .با زمین خدا درددل می کردم شکاف ور می داشت و باز
می شد.

وطی این مدت به دلم نگریستم و رجوع به قلبم کردم چون فرموده است .< انا عندالقلوب انکسر>  من در نزد قلبهای شکسته هستم . بالاخره دل من هم خسته شد  ودچار نوسانات گردید یا کند می زد یا تند گفتم اورا
رها کنم بهتر است می ترسم از دست برود آخر دیدم اونم مرا جواب کرد .

چرا چراهفده سال چنان سرگرم درو کردن غمها و پیچکهای دور برش بودم که ترا از یاد بردم ای غریب .
نکنه از این واهمه داشتی شاید دردهام ماورای اندوه ها باشد و طاقت شنوفتن آنرا نداشتی ورنگ گنبد طلائی

بارگاهت به کبودی مبدل می شد .
نه نه ایراد از خودم بوده چون باچشم ظاهر می گریستم و با زبان دنیا با تو صحبت می کردم .
اما در روز ولادتت باچشم دل گریان شدم  با لسان این عالم فانی تورا نخواستم اما تو مرا خواستی رضا جان .
راحت جانم رضا جان . چه آرام آرمیدی ودراین بیغوله وحشت رهایم نکردی .
اما در روز 23 ذیقعده خواستی که سفرم را به سوی عشق آغاز کنم . میزبان خوبی بودی وهستی
آسمانت بابرف آمد سراغم وزمین پر برکت تو با آبی که ناشی از آب شدن برفها بود مارا تطهیر کرد واذن  دخول
به حرم مطهرت را داد .
آسمان حرم اطهرت را دردل سیاهی شب نگریستم . خورشید را دیدم همه جا را منور کرده بود ماه را متفاوت و
دگرگون در روز دیدم .
وتجمیع ستارگان هاله ی زیبائی به نقش کشیده بود که می گفت زیارتان قبول.
نجوای واقعی عشق را در چند سوی حرمت می شنوفتم
روز ولادتت آرزوم بود در کنارت باشم اما تصمیم را خودت گرفتی که کی بیام . زیباترین روز خدا که روز واقعی زیارتت
بود من خودم نمی دانستم . شاید خواستی زودتر مشکلاتم حل بشه و به آرزوهای باقی مانده ای که برای اطرافیام داشتم برسم .

نمی دانم واژه ها را از کجا به وام بگیرم . و برای تو به نگارم .
اما اشکهایم تصمیم گرفتند برایت بنویسند  که این نگارش  عرفانی ترین نوشته ای است که با قطره های اشک چشمان منتظرم به حرکت در آمده است .

چه رویای شگفت انگیزی که به واقعیت پیوست و من در وادی طلب قرارگرفتم ای طالب من .
خواستی مرا امروز
آمده ام سراغت
در وصف تو چه گویم
ای شاه رضای غربت
سرگشته کوی تو
آمده است سوی تو
مهرت به جان افتاده
مهرم به دل نگهدار

    نامه ای به امام رضا <ع>
         یا حق

 

+ دلنوشته هایی دردوشنبه نوزدهم آذر 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 20:59 توسط مامان مریم |


دختر تنها

 

در سکوت خلوت ثانیه ها

من به دنبال چه می گردم

در فصول مبهم اندیشه ها

تابش پر رمز و راز چهره  ها

شاخسار  عاری از برگ خزان

ماهی آب زلال آرزو

چشمه های جاری سنگلاخ ها

کوههای بی حصار ممتد

شاپرک های حواشی فلک

من کجای قصه ام ای قاصدک

یا حق

 

+ دلنوشته هایی درپنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 20:19 توسط مامان مریم |


 

چندسالی است در سالنانه ام مطالبی که به نظرم می آمد نت ور می داشتم اما متاسفانه در پایان سال در دل کاغذ جز زباله های زائد مدفون می شد تا اینکه تک دختر خلیج فارس منو تشویق به این

کار کرد ه خلاصه از زمین و زمان می گم الا از نگاههای گل پسر

وقتی وارد اینترنت می شم چیزی نمی گه وچشمان معصومش غلغله به پا می کنه . هر زمانی تلاشم

این بوده واژه تفاوت رابین دوفرزندم بی رنگ یا حداقل کم رنگ کرده باشم . مگر گاها ناخواسته در این مسیر قرار گرفته باشم .

احساس کردم دستان گرمش برروی ماوس به دنبال چیزی هست . ولی من می دانستم چون همه مادرها

اگر ۶ حس دارند بنده دارای ۷ حسم .

تا اینکه بالاخره طاقت نیاورد گفت پس من چی ازم چیزی به رسم خاطره بنویس .

حسام : معرفت را نمی نویسند گاهی در روز برام پیش آمده آسمان صاف وآبی را نگاه می کنم گرمای خورشید را احساس می نمایم ولی از خود خورشید خبری نیست . گاهی شبها می روم بالای پشت

بام آسمان پراز ستاره می بینم که دال بر حضور ماه هست . اما خود ماه را نمی بینم . تو اون خورشید و.

ماه گم شده در آسمانی که با چشم دل آن را حس می شود کرد .  برعکس این دور وزمونه که همه از محبت می گن ولی به وقتش خبری نیست تو همون مهربانی هستی که این واژه باچهره تو عطر وبو

گرفته . بی دلیل نبود نامت را حسام گذاشتم تا به حال به معنی آن اندیشه کردی که بار معنوی سنگینی برای تو به دنبال دارد .  بله به معنی تکیه گاه . من چطور می توانم تکیه زندگیم را تفسیر یا تشریح کنم . زمان وزمونه به من نشان خواهند داد این تکیه ای که به حسام دادم چقدر محکم و طاقت تحمل سنگینی را دارد . تو برعکس خفته ای که در اتاق به رویش بسته لبخندش برای آسمان وغمش

برای زمین مثل برگ پاییزی باهرنسیمی به هزار قسمت شده و می شکند.

اما در خونه دلت برای دلتنگی دلتنگان باز است .

حسامی ناز مامان

ستاره ی هفت آسمان

ای تک سوار قصه هام

با اون االناز مهربان

رنگین کمان آسمان

می تازید و تنها می رید

گوهر بیتای دلم

آهوی لتکا ودمن

درهم ودینار ندارم

ریزم به پای مهرتو

الا دعای خیر خود

الاجوانی .عمر خود

فرموده است آن پاک سرشت

کلید زیبای بهشت

در زیر پای مادرست

تقدیم کنم آنرا به تو

ای گل باغ آرزو

 

               یا حق

 

 

+ دلنوشته هایی درسه شنبه پانزدهم آبان 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 20:23 توسط مامان مریم |


 

هر روزچندساعتی رادرشهری غیرشهرم بسرمی برم البته جاده اش کمی خطری هست .صبح رفتن با خودم برگشت باخدا.  اسم این منطقه را گذاشتم سبزگاه چون
درختان سرسبزوجنگلهای انبوه همه جارااحاطه کرده رنگی جزرنگ سبزومشتقات آن
نمی بینم . دوست بسیار خوبی دارم که محرم اسرارم هست دیگه غصه ی این روندارم درمورد دوستی اش شک کنم وبررسی کنم لیاقت مصاحبت بامن را داردیانه . بهم نارونمیزنه ازهرنظرکامل هست دراتاقم رابازمی کنم باسلام و
صبح بخیر می آیدبه استقبالم . چهره شادوسرسبزش منواسیرخودش کرده که بدون اون یه لحظه آروم وقرار ندارم ونمی توانم کارکنم .
درختان کرات ممرز افرا دست به دست هم دادن ودوردوستم راگرفتند این صحنه ها
منو یاد کوچکی هام می اندازه وبازی عموزنجیرباف . خیلی بی ریاوباصداقت
وبدون تکلف بودن راازآنها یادگرفتم دوربرساعت 11 گنجشکهاهمگاهی خلوت منو
می شکنند. دیروزدیدم بازبون بی زبونی صدام می کنه وازم می پرسه چندروزی
توراغم زده
در محیط کارت می بینم دم اردوستی می زنی ولی کنار پنجره نمی آئی حتی نگاهم
کنی .
بهش گفتم درمحفل خود راه مده همچو منی را  افسرده دل افسرده کن انجمنی را
چرا خلوتم را بهم می زنی
و با وزش ملایمی بهم فهماند که سراپاآماده شنیدنم . آره در یک غروب ماه مبارک رمضان نزدیک بود برایم نامبارک گردد برای همیشه .

عزیزترین می خواست منوتنها بذاره بره پیش خدا بهش گفتم خدا که تنها نیست اون دوستان زیادی داره خودش ترا بهم دادکه ازتنهائی دربیام .

وای بار دیگرداشتم طعم تنهائی رااحساس می کردم که اشک خدارا دیدم انگار دلش به حالم سوخت و تورابه من برگرداند.

دوستم اون نمی تونه به عهدوپیمانی که درسه سالگی بامن بست وفادارباشه .

بخاطرهمین ترا انتخاب کردم چون درچهارفصل خداهمیشه محکم وبااستقامت هستی

چکار کنم مثل توباشم بهم بگو درخت گردوی زیبای من.

برام جالب است حتی گردو میوه ات سرسختی و استقامت را ازتو به ارث بردند اما

من چی .

وزیدی برمن

نرم وآرام

همانند پرواز چکاوک

تک درخت تنهائی

تومائی درزیر

سایه ات خفته اندچه راحت

در بلندای شاخه هایت

لانه می کنند  پرستوهای غربت

می وزی همانند نسیم صبحگاهی درفجر

برگهای نرمینه ات

رقصان رقصان

پایکوبی می کنند

حتی ابرها هم

تاب دوری تراندارند

ازدور دورای کوه ترز

همانندعروسی باتور

دیبا دربالای سرت

نقش می بندند

زنگوله های بی صدا

روی شاخه ات بابی

وزنی تاب وسرسره های

کودکانه را سر می دهند

 می شنوم صوت برگهای

بی صدایت را

در خستگی بی انتهای رهگذری

تو آنقدرباشکوهی

که حتی بره های ییلاقی

درهنگام عبوراز

تو دل نمی کنند

تودیدنی هستی

دیدنی ترازهرهستی

تک درخت گردوی من

 

 

+ دلنوشته هایی دریکشنبه بیست و نهم مهر 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 22:45 توسط مامان مریم |


 

ای آسمان آبی می خوانمت ترا

با ریزش باران

با برف فراوان

باتندر غران

باباد گریزان

با شبتم زرفام

ای آرامش دل

ای صدای همدل

ای زمین سر سبز

می پویم ترا

باروحی آرام

سرمست و دلارام

ای وجود هستی

مامن تو هستی

جانم به فدایت

با لطف نگاهت

این راحله را دست گیر

بانور هدایت

گیرم که شدم کور

گشتم ز تو من دور

گیرم که من خاطی صادق

برگشته زجهل از سر کویت

بنگر بنما برمن

با هاله ی رخشان

همواره توراجویم

ای قادرمنان

+ دلنوشته هایی درجمعه نهم شهریور 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 20:41 توسط مامان مریم |


 

این همه زخم نهان است و مجال آه نیست

 

متاسفانه نمی دونم چرا هرکسی کلمه ی مادر و .... رو می شنود یاد نصیحت میافتد .

من به هیچ عنوان این واژه ی نصیحت رو قبول ندارم  بنده ی خدا مادرم از تنها فرزندی که در این رابطه کلافه بود  من بودم که همیشه گوش به نصیحت های مادرم  تا جایی نمی دادمولی بابت این واژه تا حالا دارم تقاص پس میدم.استنباط ها تحلیل هرکسی از مسائل و مطالب متفاوت است ولی قابل سرزنش نیست  از آنجایی که مشغله ی کاری  من و تحصیل دخترم  تا حدودی دارد ما را از هم دور می کند  سعی کردم از میانبر استفاده کنم  و اون هم چیزی به نام اینترنت هست که  دخترم روزی حداقل یک ساعت با  آن در ارتباط است .

 

وقتی وارد جنگل  می شوید ممکن است بعد از ورود از اون محیط خوشتان نیاید بنا به دلایلی  شما نمی توانید به جنگل بگویید چرا این درخت تنومند  که سر به فلک کشیده  سر راهمان وجود دارد .مدت زمانی را در این جنگل به سر میبری تا اینکه به اوج گرمای یک روز تابستانی میرسی  به دنبال کوچکترین سایه یی می گردی  که بتونی  از شدت گرما به جای خنکی بروی.و ناخداگاه سایه ی آن درخت تنومند که از بقیه درختان بزرگتر و خنک تر است را به یاد ما آوری ....................

 

 

مخاطبم :......هرگز نمی خوام نصیحت کنم  شاید من مادر از خستگی کار روزانه خواسته باشم با کمک واژه ها این خستگی ناشی از غبار زندگی را  بزدایم .آنقدر می گویم  چون مخاطب اصلی ام دخترم می باشد که می تواند مرا آرام کند  ...........گفتند چقدر از خوشبختی می گویید خواستم بگم خوشبختی را از ابتدا تجربه نکردم بلکه به مرور زمان و با صبر به آن رسیدم.و می دانم رنج و مشقت چیست.غصه چیست.غم چیست ........

به گونه ای  که در هیچ دایره المعارفی آنچنان که من می توانم تفسیر کنم وجود ندارد.

 

برای تو می نویسم دخترم و مخاطبی که امیدواری. پس امیدوار باش چون هیچ کار خدا بی حکمت نیست  شادی یا غم هر کدام تمام می شوند یا شروع اینها فقط بستگی به خود آدم دارد  که چقدر بتواند با آنها مدارا کند و در شکل گرفتنشان نقش داشته باشد.

 

 

 

+ دلنوشته هایی درسه شنبه ششم شهریور 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 5:37 توسط مامان مریم |


 

نازگلم:فاصله ی دو نسل چنان محسوس است که والدین حرفهای بچه ها را که همانند آسمون خدا رنگ و وارنگ هست رو به قول جووونا نمی گیرن و بلعکس!!!

ولی گاهی با اختراعات و اکتشافات عصر کنونی می شود فاصله ها رو از بین برد.مثل هواپیما و.....

پس اگه بخواهیم می توانیم  فاصله ی اندیشه را بین خودمون بی رنگ کنیم. البته این تلاش هر دو نسل را می طلبد

نازی مامان:گاهی پیش می آید همه دورو برت را گرفتن ولی بازم احساس می کنی هیچکس را برای شنیدن نداری اون موقع  به اعتقادات خودت مراجعه کن.می بینی اون طوری که فکر کردی نیست.  اونجاست که توکل رو پیش رو بیار  و باور کن بزرگترین مشکلات و گرفتاری ها واست هیچی نیست و این امر به من ثابت شده.   هر چیزی رو که خدا ازت گرفته و یا به تو نداده آه نکش و چیزی نگو.

بدون  اونیکه بالا سرته بهترین ها رو  به تو خواهد داد که حتی فکرش و هم نمی کنی آرزو ها رسیدنی هستن فقط با دنیا نجنگ که دنیا با تو می جنگه.

پشت کار و اعتماد به نفس رو پیشه کن .رسیدن ثانیه ای و زود گذر به چیزای نرسیدنی گاهی عواقب نا خوشایندی در بر دارد که مطلوب نیست .نمی دونم نسل تو آرزو رو در چه می بیند .در ماشین تحصیلات پست  موقعیت اجتماعی(اینها که با تلاش و پشتکار به دست میاد)

اما ........

آرزو برای من تجربه ی یک زندگی پر از آرامش که در سفره ی آن نان و پنیر و ریحان و کماج خودنمایی می کند  هست که در کنار سفره شکوفایی گلی مثل تو که با خنده هاش عطر گل یاس را در باغچه ی زندگیم معطر می نماید.آرزو همین الان هم در دست های توست اما باید از راهش مسیری رو طی کنی  تا بهش برسی:

ای کاش پرنده بودم و پر می کشیدم

بر  قله ی سبز آرزوها

با دلی پر از مهر و صفا

سر می کشیدم

بر ممرز و کاج و راش شیرگاه*(اسامی چند درخت که در این نواحی رویش می کنند)

بر گل بوته های سبز زیبا

بر دامنه های برف کوه ها

لطف و کرم حق مددی کرد

به من مسکین مولا

رستم زغم و غصه ی دنیا

علی مولا علی مولا....................

                                                           یا حق

 

 

+ دلنوشته هایی دردوشنبه بیست و نهم مرداد 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 1:1 توسط مامان مریم |


 

به که گویم تفاوت دو عشق

یکی ریشه در زمین دارد

دیگری ریشه در هوا

به که گویم منم مادر

مادری که خود می سوزد

تاروشنی به دلبندش بیاموزد

دیگری هم مادر است

اما می سوزاند تا خود روشنی گیرد

گلم بر من خسته راه خرده نگیر

که نثر می گویم یا نظم

می خواهی که بدانی

شاید هم می دانی

این نوعی هم رازی با کلماتست

که زبانه می کشد

وازکوه وجودم فرو می ریزد

اگر غیر از این باشد

کوهی باقی نخواهد ماند ...........

+ دلنوشته هایی درچهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 5:24 توسط مامان مریم |


 

ای خدا هروقت رفتم خلوتی پیدا کنم تاببارم خورشید وجودش باطلوع زیبای خود در دنیای دیگری برایم باز کرد گفت به پایانی که نرسیده اندیشه نکن هرروز آغاز دیگری است هروقت افتادم اورادیدم باحضورش درکنارم راه بلند شدن رابه من آموخت . تبسم دل انگیز و نجوای ( دو.ر .می . فا ...) دستان طلائی اش درسحرگاه گوهر وجودم را از غم می زداید و به شادی صیقل می دهد .

نقش بستی ای عجب نقشی عزیز

دیده را برخستگان برهم نریز

من خدا آه ای خدا کردم بسی

در به رویم باز شد

هان من شدم حالاکسی

ای خوشا دستی که غم از دل برد

دیده شوید اشک ماتم رابرد

 

 

تقدیم به بهترین آفریده زندگیم

  یگانه خواهرم.........

 

 

 

چون ریگی از قله به قعر افتادم هزاران بار  اما من و تو آن موریم که همواره به دنبال رسیدن بود...

 

گلم همیشه  سعی کردم که خودم رو به خواسته های تو نزدیک کنم .تو خواستی بنویسم پس من هم به خاطر تو می نویسم النازم.

ستاره ی زندگی من در تفکرات من اینگونه بود داشتن وبلاگ  قلم قوی و حوصله ی زیادی  را می طلبد . اما من  خودم را همچنان قانع کردم  که می توانم... هرچند ممکن است اندازه ی چشمه ای باشم ولی چشمه ها هم می تونند برای ثانیه ای هم که شده خستگی را از تن عابران بزدایند چون هر چشمه ی کوچکی در دلش  اقیانوسی دارد که تنها عابران خسته آن را درک می کنند.

 

دختر نازم انتظار .زمان .صبر .تحمل بهترین واژه هایی هستند که در فرهنگ لغت وجود دارند اگر در زندگی سعی کنی این لغات را به کار ببری حتما روزی همانند من به سعادت واقعی خواهی رسید...

 

در پس ابر سیاه

آسمان آبیست

پس هنوز امید نمرده

جای امیدواریست

غم همانند هاله ای ازمه

دور ماه را احاطه کرده

در میانه ی قلبم این هاله

پیوسته لانه بسته

اما نیست این قلب خسته.

چون به تو دلبسته

با چه تلالویی این

مرکب بیسوار را از خود دور کنم

ای تنهایی تو کیستی

واژه ی تورا می توانم

همانند کوهپایه ها ی

بهم پیوسته و متوالی

تفسیر کنم چون

همواره به دنبال مایی

عزیز ترین عزیزانم

به تو خو گرفته اند

تو را می توانم همانند

مهر مادر تفسیر کنم

ای تنهایی

اما تو لایق ستودن هم نیستی...........

+ دلنوشته هایی درجمعه نوزدهم مرداد 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 2:12 توسط مامان مریم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

الهی عشق تویی هستی تویی جانم فدایت
که نامت بر لوح قلبم نوشته بی نهایت

خوشا نامی که آغازش تو باشی
خوشا دردی که درمانش تو باشی


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

فروردین 1387

اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386



پیوندها

دخترم الناز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin