یکی بهم بگه من پدرم یا مادر ؟ زیبا ترین جایی که دل درآن آرامش پیدا می کنه در واقع نقطه ی آرامش برای من خونه ی من هست که صبح نمی تونم از اون دل بکنم بروم به محل کارم و ساعت یک بعد از ظهر که می گذرد ثانیه شماری می کنم که زود تر برسم به اون نقطه.... و من بهش می گم قلعه ی آسایش که منو به دام خود کشانده....سالهاست دارم جستجو می کنم در این قلعه چه چیزی وجود دارد خیلی سخته انسان چند نقش را بتواند در زندگی ایفا کند... آخر کارگردان من کجاست که این همه نقش را به من محول کرده و به او بگویم چرا نصف روز پدرم نصف روز مادر و حالا در کنار تخت بیمارستان پرستاری دلسوز دریا آرامست تک درخت من آرامتر کنار جنگلی انتظار زیباست اما تلخ تر از برگ خزان شب به تاری. روز می گردد روز روشن باز تار این همه تکرار و تکرار از کجاست؟ قصه ی آدم و حوا به هابیل ها و قابیل می رسد قصه ی ماهی سیاه کوچولو به دریا میرسد قصه ی من با این مرغک! هر روز و هر روز آغاز دگریست نمی د انم بچه ها همه ش از پدر و مادر ها گله مندند وزمان و فاصله را بهانه ی این کار قرار می دهند اما اگر مادری ناراحت است باید به کدام محکمه شکوایه بنویسد ؟امشب در کنار نوگلی هستم که هر روز به علت سهل انگاری یکی از برگهای زیبایش روی زمین نقش می بندد بی قرار و نا آرام است همانند امواج دریا .... جانم برایتان بگوید از شروع بستری شدن النازم به خاطر آنژین شدید صحنه های جدیدی را در محیط بیمارستان به وجود آورده که نتوانستم از آن دل بکنم سریع از کنار تخت ترکش کردم رفتم کتاب فروشی و مداد و دفتر یادداشت خریدم اتاق شماره ی ۳....تخت ۱۸ وقتی اومدم دیدم امکانات با این دختره ی حساس محدود بوده سریعا رفتم پتو و ......از منزل آوردم که یکی از بیمارهای کنار تخت دخترم گفته خدا عاقبت مارا به خیر کند تا چند سال دیگر بیماران باید غذای خود را از منزل بیاورند...خلاصه قطع گاز و فضای سرد نه تنها بیماری دخترم را بهبود نبخشید بلکه سرما خوردگی را هم به آن اضافه کرد ..... در کنار هر تخت یک همراه بود که نا خبری گفته مانشان مرا به خود جلب می کرد یکی از خانوم ها از ۲۴ النگوی طلای خود می گفت ..دیگری از سینه ریز و یکی دیگر از مادر شوهر ..... یکی از بیماران را سگ گاز گرفته بود مات و مبهوت به اطراف نگاه می کرد خلاصه روز ملاقات افراد متفاوتی می آمدند که ناگهان نگاهی مرا به سمت خودش جلب کرد با دست گلی و آکنده از شرم و حیا......خدا کنه این دخترک از خودش مراقبت نماید و ماجرای تازه یی را شروع نکند ..... ۱۲ شب بیمارستان رازی قائمشهر .....
+ دلنوشته هایی درجمعه چهاردهم دی 1386زیر آبی ترین آُسمان خدا 22:31 توسط مامان مریم |
| ||||||