
تقدیم به روزگار والاترین ..استادی که بدون داشتن قلم و کاغذ درسهای زیادی به من آموخت تا پایانامه یی به نام زندگی را که به من محول کرده بتوانم با یاری هواللطیف بنگارم.
.
.
شرمنده
استخوانهایی که
کنار هم گذاشتم
و ساختمانی ساختم
به قدمت عمر
و هر روز طبقه یی به آن می افزایم
که با غم
و دلتنگی هایم
آشنایشان کردم
از قلبم شرمنده
که بسان شیشه یی شفاف و
آیینه ایی زیبا
اما تورا هم از نامهربانی روزگار رنجاندم
شرمنده
اما ای پاهایم
در برابر تو رو سفید از آب در آمده ام
چون همواره در میدان مسابقه یی که روزگار برایم گذاشته
تو مرا همراهی کردی
با تحمل ساختمانی به قدمت عمر
و برنده از میدان به در آمده ام
اما دستهایم
می بوسمت که با تو می نویسم
دلنوشته هایی که خاطره می شود
به امیدم می رسم
می ستایمت
که شریک قصه های نا نوشته یی شدی
مریم خاوری نژاد ![]()
+ دلنوشته هایی درسه شنبه سیزدهم فروردین 1387زیر آبی ترین آُسمان خدا 11:37 توسط مامان مریم |
| ||||||